مرکز مشاوره ۰۲۱۲۲۲۴۷۱۰۰

مرکز مشاوره ۰۲۱۲۲۲۴۷۱۰۰

مرکز مشاوره ۰۲۱۲۲۲۴۷۱۰۰

مرکز مشاوره ۰۲۱۲۲۲۴۷۱۰۰

این خانه دور است

این خانه دور است

در مسیر رسیدن به آن خانه فکر می‌کنم وقتی که رسیدم، حتما به خانمی که نشانی را به من داده، می‌گویم: «چقدر راهتون دوره.» هر خیابانی را که اسمش توی نشانی آمده، تقریبا باید تا انتها برای و از آن وارد خیابان دیگری شوی، دوباره آن را تا انتها بروی تا برسی به کوچه‌ای که همان اولش یک درِ کوچک آبی است. گویا زنگ تفریح تازه تمام شده که می‌رسم. صدای همهمه بیش از ۴۰ بچه به من هجوم می‌آورد؛ از پشت آن درِ کوچک آبی‌رنگ که نشانی‌اش را به من داده‌اند. باران می‌آید. زنگ می‌زنم. از سوراخ در گویا پسرک مرا دیده است که داد می‌زند: بدو بدو بدو خیس شد. بدو بدو بدو، روسریش آبیه… در باز می‌شود و من از لابه‌لای بچه‌ها از یک ورودی دو متری به خانه وارد می‌شوم. ویژگی بچه‌های این خانه فقط این نیست که اهل این محله هستند و پدر و مادرهای معتاد دارند و چشمشان را توی فساد و فحشا و مواد باز کرده‌اند… آنها شناسنامه ندارند و معنی و مفهوم آن این است که این بیش از ۴۰ کودک اصلا وجود ندارند.

اگر دلتان برای بچه‌ها می‌تپد، این قسمت را حتما بخوانید

درست ۱۰ سال از عملیات تخریب و پاک‌سازی محله خاک‌سفید که در فصل زمستان بود، می‌گذشت که شبانه خانه آنها را آتش زدند. خانه که نه، سقفی بر سر بی‌خانمانی‌شان. مجید، پسرک ۱۴-۱۳ ساله‌ای است که در همان حوالی محله قدیمی‌شان در یک چادر می‌خوابیده؛ با دایی و پدربزرگ و…

روایت‌ها از اتفاق متفاوت است. روایت قابل نقل این است که پلیس در تعقیب و گریز با یک دزد، چادر آنها را به آتش می‌کشد تا دزد را پیدا کند… صبح فردا مجید زنگ می‌زند به دوستش و از او می‌خواهد کمکش کند. وقتی او به مجید می‌رسد، پسرک از زیر انبوه برفی که دیشب تا صبح روی سرش باریده، بیرون آمده بود. با دست‌های کوچکی که به شکل باورنکردنی باد کرده‌اند، صورتی که پر از تاول است و بی‌پناهی کودکی که به آخرش رسیده.

پسرک را نشانم می‌دهند. یک لحظه نگاهم با نگاهش گره می‌خورد. فکر می‌کنم چقدر خوب که او نمی‌داند که من می‌دانم پدرش از هپاتیت مرده و مادرش مبتلا به ایدز است و کسی درست نمی‌داند کجاست. فکر می‌کنم چقدر خوب که مجید روی یک صندلی نشسته روبه‌روی معلمش و دارد باسواد می‌شود وقتی من او را می‌بینم. چقدر خوب که مجید نمی‌داند که من می‌دانم او با همه کودکی به مدت دو سال مصرف‌کننده کراک بوده و پدربزرگ و دایی‌اش مجبورش می‌کردند به خاطر تهیه مواد آنها دزدی کند. اما مجید از وقتی با این خانه آشنا شده، اعتیادش را ترک کرده. دیگر با دایی و پدربزرگ معتادش زندگی نمی‌کند. روزها اینجا درس می‌خواند و شب‌ها همین جا می‌خوابد و چون او تنها ساکن دائمی این خانه است، هر شب، یکی از معلم‌های خانه، داوطلبانه پیش او می‌مانند.

***

کمی بیشتر از ۱۴ سال پیش در روزهای آخر زمستان، در شهر خبری پیچید که می‌گفت جزیره، محله غربتی‌ها، همان جا که این محله را به خلاف شهره کرده بود، تخریب شد. خلافکارانش را دستگیر کردند و این محله از وجود اشرار و مواد مخدر پاک‌سازی شده. آن روزها هر کس که این محله و جزیره و محله غربتی‌ها را نمی‌شناخت، فهمید که خبرها از محله مخوفی می‌گویند که حتی نیروهای پلیس هم جرئت رفت و آمد در آن را نداشتند. خانم براتی عکس دخترک هفت ساله‌ای را نشانم می‌دهد؛ الناز. می‌گوید: «دو ماه دوندگی کردم تو دادگاه و کلانتری و… تا تونستم یک حکم بگیرم که محل اقامت این دختر باید عوض بشه.»

جایی که حکم دادگاه، محل اقامت خطابش کرد، خانه‌ای است که در آن محله به فساد مشهور است. محل خرید و فروش و استعمال مواد مخدر و خانه فحشا. خانم براتی می‌گوید: «هر کدوم از این خانوده‌ها هفت، هشت تا بچه دارن و گاهی بچه‌هایی رو هم از خیابون میارن که بیشترشون مورد سوءاستفاده جنسی خریداران مواد هستن.» جمله‌ای می‌گوید که می‌خواهم دل و روده‌ام را بالا بیاورم: «بچه‌ها حکم اشانتیون دارن. این‌قدر دست زیاده تو فروش مواد که برای گرمی بازار، روی مواد، بچه‌ها را برای سوءاستفاده در اختیار مشتریاشون می‌ذارن.» الناز یکی از همان‌هاست. از آنهایی که بچه آن خانه مخوف نیست، اما زیبایی‌اش او را اسیر آنها کرده. امروز برای فروش مواد از او استفاده می‌کنند، کمی که بزرگ‌تر شد، برای سوءاستفاده‌های دیگر.

خانم براتی ادامه می‌دهد: «بعد از این‌که حکم گرفتم، برای بیرون آوردن بچه از خونه و با یک پلیس رفتم اونجا، سه تا از زن‌های خونه با پلیس روبه‌رو شدن و بهانه‌های بی‌اساس و واهی آوردن و پلیس نتونست بچه رو از اونا بگیره. شاید واقعا می‌ترسید، این‌که چیز پنهانی نیست، همه می‌دونن اینجا چه‌جور جاییه.»

قصه بچه‌ها همین جا تمام نمی‌شود، از پسرکی می‌گوید که یکی دیگر از این خانه‌ها اسیرش کرده. صاحبانش گفته‌اند و کلی منت گذاشته‌اند که یتیم است و ما سرپرستی‌اش می‌کنیم. پسرک ۱۴-۱۳ ساله را معتاد کرده‌اند تا پیششان بماند و برایشان کار کند.

پناهی برای کودکان

بیشتر بچه‌های این خانه فرزندان خانواده‌هایی هستند شبیه همان چه خواندید. شناسنامه‌های آنها یا گروی لباس‌فروشی و غذا رفته یا اساسا شناسنامه‌ای در کار نبوده. یا خود پدر و مادر هم شناسنامه ندارند، یا مدرکی برای ثبت عقدشان مثل عقدنامه و صیغه‌نامه هم ندارند. این است که بچه‌های بی‌شناسنامه می‌شوند و تا آخر عمر، انگار که وجود ندارند. نه این‌که اصلا وجود نداشته باشند. برای آنها مدرسه، امکان آموزش، بهداشت، خدمات اجتماعی و… وجود ندارد، اما به محض این‌که خلاف کنند، برای بازداشت‌شدن، کانون اصلاح و تربیت رفتن یا زندانی‌شدن نیازی به شناسنامه ندارند. پس شاید بچه‌های خانه علم راه را درست پیدا کرده‌اند، گام اول گرفتن شناسنامه برای آنهاست. مرضیه یکی از معلم‌های خانه، می‌گوید: «ما همه کار برای اینها می‌کنیم. از اولین وظیفه‌ای که پدر و مادر نسبت به بچه‌شون دارن؛ شناسنامه گرفتن تا حمام بردن، تربیت‌کردن، سوادآموزی، حتی روزی یک وعده غذای گرم به آنها می‌دهیم، چون اکثرا دچار سوءتغذیه‌اند. براشون لباس می‌خریم، حتی پیش اومده که برای پدر و مادرشون شاهد عقد شویم که بتونیم با عقدنامه رسمی پدر و مادر براشون شناسنامه بگیریم.»

***

خیلی کارهای دیگر هم می‌کنند که خودشان وقت گفتن نمی‌شمرندش. از روز اول شروع این کار، یک سال نیم پیش، وقتی به این نتیجه رسیدند که آموزش و باسوادکردن و نشان‌دادن یک زندگی عادی، به بچه‌های این خانواده‌ها، چقدر می‌تواند به آنها کمک کند که از سرنوشت محتومشان نجات پیدا کنند، راه افتادند تا بچه‌های بی‌شناسنامه محله را پیدا کنند. ۱۶ نفر را شناسایی کردند که از آنها امروز ۱۲ نفرشان شناسنامه گرفته‌اند و در کمتر از یک سال و نیم، عقب‌ماندگی تحصیلی‌شان را جبران کردند و حالا مدرسه می‌روند و هر روز از ساعت ۵:۳۰ تا ۸ برمی‌گردند به خانه علم تا مشق‌هایشان را بنویسند و درس‌هایشان را بخوانند. حالا هم بیش از ۴۰ تا بچه دارند در فاصله سنی هشت تا ۱۶ سال که هر روز از ساعت دو تا پنج اینجا درس می‌خوانند، غذا می‌خورند، گاهی اگر فضای کوچک خانه اجازه دهد، بازی می‌کنند، نقاشی می‌کشند، آدم‌های درستکار و موفق را می‌بینند، دوستی و روابط اجتماعی را یاد می‌گیرند، بیماری‌هایشان درمان می‌شود، روان‌شناس رفتارهایشان را کنترل می‌کند و آماده می‌شوند برای رفتن به مدرسه. نیازهایی که هیچ کدامش را آموزش و پرورش و مدرسه رفع نمی‌کند، حتی برای رفعش کوچک‌ترین کمکی به آنها نمی‌کند. خانم براتی حتی روایت کودک‌آزاری‌هایی باورنکردنی را توسط والدین بچه‌هایی که به مدرسه می‌روند را برایم نقل می‌کند و می‌گوید: «مدرسه از تمامش باخبره، اما هیچ کاری نمی‌کنه، اساسا کاری هم نمی‌تونه بکنه، چون نهایتا نمی‌تونن در مقابل پدر بچه بایستن، همه بر این باورن که بچشه، اختیارش رو داره!»

بین این همه تاریکی و رنج بین بوی تعفن و لجن تهوع‌آوری که بعضی خانه‌های آن حوالی می‌دهد، خانه علم نور امیدی است که بچه‌ها به آن پناه می‌آورند. مدیر خانه می‌گوید: «دیگه لازم نیست ما بریم برای شناسایی بچه‌ها. خودشون میان. مهم اینه که بچه‌ها تو این محله یه پناهگاه دارن.»

آن‌ها کمک می‌خواهند

خانه کوچک است. خانه، خالی است. واردش که می‌شوم، دور تا دورش را چشم می‌چرخانم. یک حال کوچک و دو اتاق بسیار کوچک. در حالی که می‌نشینم تا کلاس بچه‌ها را ببینم، متوجه می‌شوم در همان فضا چهار کلاس تشکیل شده به اضافه دو کلاسی که در آن دو اتاق کوچکند. این تقسیم‌بندی نه فقط براساس سطح سواد بچه‌ها که بیشتر براساس توانایی، ضریب هوشی و ویژگی‌های رفتاری‌شان است. طوری که سه تا از بچه‌ها که وضعیت ویژه‌ای دارند، هر کدام یک معلم جداگانه دارند. اما همه تو در تو و پیچیده و درهم.

نشسته‌ام جایی لابه‌لای صندلی‌ها و نگاه می‌کنم به بچه‌هایی که در چهار کلاس متفاوت، همه مشغول نوشتن دیکته هستند و هر کدام هم فقط باید حرف معلم خودش را بشنود. چهار کلاس با یک تخته وایت‌برد. صدای معلم‌ها در هم می‌پیچد. بوی بسیار بدی فضا را پر کرده، شاید به خاطر دست‌شویی کوچکی است که باید جواب‌گوی بیش از ۴۰ کودک باشد و یا به خاطر این‌که این اتاق چهار کلاسه پنجره ندارد. تنها نورگیر کوچکی از سقف که آن هم شکسته و باریدن باران و خیس‌شدن فرش زیر نورگیر باعث شده کلاس از قبل هم کوچک‌تر شود.

با یک حساب سرانگشتی از روزانه بیش از ۴۰ نفر غذا، هزینه‌های پزشکی و دندان‌پزشکی، لباس، نیازهای اولیه، دفتر و کتاب و… می‌فهمید هزینه اداره اینجا زیادتر از آن است که یک تشکل غیردولتی داوطلب از پس پرداختش برآید. اگرچه که آنها بر این باورند که هزینه‌ای که امروز از وقت و زندگی و جوانی‌شان می‌گذارند، پیش هزینه‌ای که رهاکردن این بچه‌ها در آن دنیای مخوف، برای همه ما خواهد داشت، ارزان است. آنها رشد کردن، تربیت شدن، باسواد شدن و سالم‌بودن بچه‌هایشان را می‌بینند و وقتی برایم تعریف می‌کنند، چشم‌هایشان برق امید دارد در پس خستگی عمیق. صدای معلم‌ها که همه با هم دیکته می‌گویند، در هم می‌پیچد: شب‌بو… شادی… شیرینی… شیر…

مقاربت و بارداری

مقاربت و بارداری

یکی از نگرنی ها خانم ها در دوران بارداری ، مسئله مقاربت و داشتن رابطه جنسی ست ، که در این مقاله در مورداین نگرانی صحبت شده است .
 اگر سابقه زایمان پیش از موعد در فرد وجود دارد، خون ریزی و لکه بینی در فرد دیده شده، مشکوک به پارگی کیسه آب، پایین واقع شدن جفت در رحم، نارسایی دهانه رحم، آغاز پیش از موعد دردهای زایمانی و درد به هنگام آمیزش جنسی است، در این موارد باید از نزدیکی اجتناب کرد.
زنان باردار معمولا از مقاربت در دوران بارداری پرهیز می‌کنند زیرا احساس می‌کنند که به فرزند داخل رحم‌شان آسیب می‌رساند. اما مقاربت در این دوره طبیعی است. (و به کودک آسیب نمی‌رساند اما پزشکان پیشنهاد می‌کنند که در هفته‌های آخر از آن خودداری کنید)
آیا مقاریت در طول بارداری با زمان‌های دیگر متفاوت است؟
به دلیل تغییراتی که در این دوره در بدن مادر رخ می‌دهد، بسیاری از زنان احساس متفاوتی دارند. افزایش جریان خود در قسمت های پایین بدن، حساسیت بعضی از زنان را زیاد می‌کند. بعضی احساس خستگی و بعضی‌ دیگر احساس راحتی بیشتر می‌کنند.
آیا بارداری تمایلات جنسی زن را افزایش می‌دهد؟
بارداری برای تمام زنان یکسان نیست. تمایلات جنسی تعدادی از آنها به دلیل تغییرات هورمونی کاهش می‌یابد. ماههای اول بارداری می‌تواند بسیار دشوار باشد و منجر به خستگی، حالت تهوع و زودرنجی شود. اما معمولا در ۳ ماه دوم بارداری این تمایلات به حالت اول خود باز می‌گردد و زنان انرژی بیشتری احساس می‌کنند.
آیا بارداری بر تمایلات جنسی مرد تاثیر می‌گذارد؟
از آنجا که همسر شما ممکن است نخواهد به شما و فرزندتان آسیب برساند، مقاربت در این دوره ممکن است برای او سخت باشد. شاید هم او به دلیل افزایش تمایلات شما، انگیزه بیشتری پیدا کند. صادقانه با او گفتگو کنید و احساس خود را با او در میان بگذارید. اگر هر دوی شما تمایلی به این کار ندارید، راههای دیگری برای ارتباط بر قرار کردن وجود دارد.
چه حالتی برای مقاربت در این دوره مناسب است؟
برای جلوگیری از کاهش فشار و وزن اضافی به شکمتان، بهتر است همسر شما به پشت بخوابد و شما روی او یا برای جلوگیری از دخول عمیق، بهتر است به پهلو دراز بکشید.

منبع: کانون مشاوران ایران

بی اعتمادی شدید والدینم به من

بهبی اعتمادیفرزندوالدین

سلام خسته نباشید
من پسری 18 ساله هستم که دقیقا با همین مشکل مطرح شده مواجهم. یعنی به یقین میشه گفت که وضع ایشون خیلی از من بهتره.
از وقتی که یادم میاد پدرم خیلی سرد و عصبی و فوق العاده جدی بوده. یعنی نمیتونم باهاش راحت باشم و حرفامو باهاش بزنم.حتی چند باری که باهاش حرف میزنم، یجوری میخواد که یه چیزی از حرفام در بیاره که دعوام کنه.همش دنبال یه بهونس که بهم گیر بده. از همه چی ایراد میگیره. اصلا هر وقت از سر کار برمیگرده فورا از جاکفشی یه ایراد میگیره و صداشو میبره بالا بعد که یه ساعت بهش میگم سلام، اونم سلام میکنه.
داشتم میگفتم که اصلا باهاش راحت نیستم که حرفامو باهاش در میون بذارم. برای همین سه بار مجبور شدم بهش دروغ بگم. بعد از اون دروغها وضع خییلی بدتر شد. یعنی الان به قول خودش میگه “تو بگی ماست سفیده، من باور نمیکنم”. خییلی وضع بدیه.
پارسال رو که کنکور دادم همش میگفت باید فلان کلاس بری. باید فلان ازمون شرکت کنی. باید تو این ساعتا دقیق این کتابو بخونی. اصلا نمیذاشت که برای خودم تصمیم بگیرم و برنامه ریزی کنم. حتی به شدت با گوشی مخالفه. امکان نداره که گوشی دستم ببینه و یه دعوا راه نندازه. هر مشکلی که پیش میاد اول میندازه گردن گوشی. هر بار هم گوشیو دستم میبینه میگه تو درس نداری؟؟ حتی سر ظهر و اخر شب هم همینطوره.
امسال که کنکور رو به لطف ایشون و سرکار مادر خراب کردم. به لطف سخت گیریا و گیر دادنای الکی. خواستم چند تا رشته الکی انتخاب کنم و از این شهر دور شم فقط که یه نفس راحت بکشم از دستشون. ولی نذاشتن. گفتن باید بمونم. منم گفتم به شرطی میمونم که به روش خودم درس بخونم و خودم برای درسام و بقیه کارام برنامه ریزی کنم. اونام قبول کردن. منم خنگ خنگ قبول گول خوردم. الانم که بازم وضعیت پارساله. با این تفاوت که پارسال ساز داشتم و بعضی وقتا باهاش خودمو ارام میکردم. ولی امسال اونم ورداشتن و دیگه اونم ندارم که بهم ارامش بده.
خیلی تنهام. اصلا دوستی ندارم. به همه همکلاسیام گیر میدن. اصلا هیچکی باهام دوست نیست. نه تو فامیل نه مدرسه نه همسایه. واقعا از خودم خجالت میکشم که تو این سن یه همچین وضعیتی داشته باشم. وقتی بقیه رو میبینم که با هم میرن بیرون و میخندن فقط حسرتشونو میخورم. بعضی وقتام که با برادر کوچیکترم میخندیم، عصبی میشه و از هم جدامون میکنه. اصلا خندیدن تو خونه ما جرمه.
من بخاطر اینکه هزینه کتابای کمک درسی و … زیاده و نمیخوام فشاد روشون بیاد، فایل کتابا رو گرفتم و با لپ تاپ میخونمشون. ولی پدرم میگه تو درس نمیخونی. داری با لپ تاپت بازی میکنی. من اصلا از بازی کامپیوتری متنفرم. ولی همش میگه تو درس نمیخونی و بازی میکنی. اصلا بهم اعتماد نداره.
بخدا دارم دیونه میشم. چند باری خواستم فرار کنم و از دستشون برم. ولی دلم به حالشون میسوزه و دوس ندارم ناراحتشون کنم.
حتی پیش مشاور هم رفتم. خودشون هم اومدن. مشاور مستقیما بهشون گفت که اصلا این وضعیت خوبی نیست. ولی پدرم قبول نکرد و میگه من بچه رو اوردم پیشت که اینو درست کنی نه به من گیر بدی.
هنوزم بهم میگه بچه. اصلا نمیخواد قبول کنه که بزرگ شدم. چند ماه از 18 سالگیمم گذشته ولی دارن مثل یه بچه 7-8 ساله باهام رفتار میکنن. واقعا نمیدونم چکار کنم.

تازه اینا همه یه طرف ماجران. ماجرای اصلی هم که از 7 ماه پیش شروع شده رو نمیدونم چکارش کنم. مسئله عشق و عاشقیم.
دو سال و خورده ای میگذره که عاشق یکی از دخترای فامیل شدم. اصلا جرئت گفتنشو نداشتم. چون میدونستم که فورا دعوام میکنن و همه چیزو میندازن گردن اون دختر بیچاره. تو این دو سال هر شبو با گریه میخوابیدم. عشقم واقعی بود. میخواستم فراموشش کنم ولی نشد. حتی با همون مشاور هم در میون گذاشتم و گفتم میخوام فراموشش کنم. اونم که فهمیده بود عشقم واقعیه، گفت فراموش نمیشه. چون واقعا هوس نبود. دو ساله و چند ماهه که عشقش تو وجودمه و هر روز هم بیشتر میشه. مشاور گفت که باید با پدر و مادرت در میون بذاری. منم با کمک خودش یجورای بهشون گفتم. اونام بجای اینکه بیان کمکم کنن و حمایتم کنن، رفتن زنگ زدن خونه همون فامیلمون و هر چی از دهنشون در اومده بهشون گفتن. دختر بیچاره هم روحش از این عشق من خبردار نبود. الانم که همش میگن عشق ناموقع و اون دختر فلان فلان شده. بخدا هر بار که اینو میگن من از درون میسوزم.هر چی هم میگم که اینو نگو، بیشتر میگن.
دوس ندارم رو حرفشون حرف بزنم یا ناراحتشون کنم و منم باهاشون دعوا کنم. از پدرمم نمیترسم. فقط نمیخوام که حرمت بینمون شکسته شه. ولی اون هر روز و هر روز باهام دعوا میکنه و کلا از هر کاری که بدم میاد، انجامش میده.
واقعا نمیدونم چکار کنم. ببخشید که خیلیم زیاده گویی کردم ولی همش حرف دلم بود که کسیو نداشتم بهش بگم و خودمو خالی کنم.
همش این فکر میاد تو ذهنم که یروزی برم و دیگه بر نگردم. ولی میدونم که تحمل این قضیه براشون سخته و خیلی ناراحت میشن.منم نمیخوام نارحتشون کنم.
الانم فقط منتظر اینم که رتبه خوبی بیارم و سال بعد از این شهر برم و تا 6-7 سال بعدهم برنگردم.
خواهش میکنم کمکم کنید که از این جهنم بی اعتمادی راحت شم

عتماد بنفس:دوست عزیز یک قانون جالب در فیزیک وجود داره که میگه اگر اصطلاک وجود نداشته باشه حرکتی رخ نمیده یا به بیان ساده تر این اصطکاکه که باعث ایجاد حرکت میشه !! اینکه شما در سن بلوغ هستی و یک سری ناملایمات برای شما وجود داره امری کاملا طبیعی، اولین پیشنهاد ما به شما مراجعه به یک مشاور خوبه که مورد تایید کانون مشاوران ایران باشه می تونین با شماره 02188422495 تماس بگیرین تا یک مشاوره آنلاین یا تلفنی یا حضوری براتون ترتیب بدن، درنهایت شما باید اعتماد بنفس بالاتری داشته باشید این نکته رو فراموش نکنین که افراد موفق خیلی بیشتر از افراد ناموفق شکست خوردن، زخم زبون شنیدن ولی به راهشون ادامه دادن و نهایتا به هدفشون رسیدن پس اعتماد بنفس می تونه مثل یک مشعل راه رو در خانواده و زندگی آینده به شما نشون بده!

گذشته را ول کنید

برای کسانی که قصد ازدواج دارند همواره گذشته طرف مقابلشان اهمیت داشته و نیاز به شناخت باعث می شود ناخودآگاه به گذشته فرد مقابلشان رجوع کنند. نیاز به توضیح درباره این گذشته وجود داشته و باید برای فرد مقابلتان مسائل را با شفافیت کامل روشن کنید و درباره آن توضیحات لازم را به همسرتان و یا کسی که قصد ازدواج با آن را دارید ، بدهید. هنگامی که بحث درباره گذشته به طور کامل حل شده و موردی وجود ندارد،  دیگر نیازی نیست که در هر زمان ممکن و یا سر هر مسئله ای  یادی از آن کرده و ذهن فرد مقابلتان را درگیر چنین مسائلی بکنید.

برای دیدن مقاله های بیشتر در رابطه با این موضوع به مرکز مشاوره ازدواج رجوع کنید

 

منبع:فارس پاتوق

روابط و انتظارات غیرواقعی: ۵ علامت کلیدی

بیشتر ما مشتاق حس عشق ورزیدن و مورد قبول واقع شدن هستیم، میل داریم که در ارتباط دوطرفه‌ی طولانی مدت با کسی باشیم که عاشق اوییم. بیشتر افکار، احساسات، و ایده هایی که درمورد خانواده و رابطه ها داریم، توسط آنچه در فیلم ها دیده ایم، یا در کتابها خوانده ایم، و یا از خلال حکایات عشقی شنیده ایم، هدایت می شود. انصافا در اوایل زندگیمان انتظاراتمان را معطوف به انچه روابطمان باید از آن تشکیل یابد، و آنچه نباید، و چه نقشی انتظار داریم پارتنرمان ایفا کند، پرورش می دهیم.

هرچند هیچ موردی ندارد که در رابطه خود انتظاراتی داشته باشیم، اما داشتن توقعات غیرواقعی می تواند اضطراب را تحمیل کرده و هر رابطه ای را نابود سازد. توقعات غیرواقعی می تواند استرس بیجا و فشار زیاد بر رابطه وارد کند، و آن را بطور نابهنگام به پایان برساند. مثل آدمها، هیچ رابطه‌ای هم کامل نیست. تمامی روابط متشکل از هم اوقات خوب و هم بد، هم لذتها و دردها، و هم سازگاری و ناسازگاری‌هاست.هیچ کس در جهان ما کامل نیست از این رو کسی نمی تواند طبق امید و توقعات بالایش رابطه ی کاملی را انتظار داشته باشد.

برای بیشتر ماها غیرمتداول نیست که “انتظارات موهوم” خود را از دوران کودکی به بزرگسالی خود انتقال دهیم. بچه ها از والدین شان انتظار دارند تا آنان را تغذیه کنند، حمایت کنند، محافظت کرده و تصدیقشان کنند. بدبختانه، برخی بزرگسالان در برآوردن کامل نیازهای کودکانشان ناتوان اند. ازاین رو برخی کودکان در تلاش برای کسب امنیت، و بدست اوردن نیازهایشان با والدینی مواجه می شوند که تلاش بی پایانی برای خشنودسازی آنان انجام می دهند. همچنین اغلب، این نیاز سیری ناپذیر برای خشنودسازی والدین فرد معمولا از یک آرزوی شدید به سوی برآوردن نیازهای عاطفی خودمان ریشه می دواند. وقتی رفتار والدین در برابر درخواست نیازهای کودک تغییر نمی کند، آنها می توانند مایوس شوند، احساس کنند پس زده می شوند، و احساسات دوست نداشته شدن را درونی کنند.

آنچه ما از والدین مان در طول تاثیرپذیری، حمایت، و هدایت دریافت نمی کنیم، بر روی دیگران انعکاس می دهیم. از دوستان و کسی که دوستش داریم انتظار داریم که آنچه طی دوران کودکی از دست داده ایم برایمان تامین کنند. وقتی والدین رمانتیک، ناتوان از بازگرداندن آنند، ممکن است در دام عشق نیفتیم و بدون دادن فرصت برای ساختن و آباد کردن رابطه از آن دست بکشیم. باور داریم (چنانچه در کودکی داشتیم) که اگر سخت تر تلاش کنیم، و برای تایید شدن عمل کنیم، دیگران توجه نشان داده، و از کوشش و رفتار ما تحت تاثیر قرار خواهند گرفت، و خلا عشق ما را پر خواهند کرد. به هرحال، وقتی توقعات غیرواقعی وجود دارد، این خلا باقی خواهد ماند، و اوهام توقعات ادامه خواهد یافت.

بدون تغییر، توقعات غیرواقعی به شکل مثبتی به موضوعات قدرت، دستکاری و کنترل کردن همبسته است. بدبختانه ما احتمالا به راه حلهای نادرست روی می آوریم، مردم بایست به گونه ای صحبت و رفتار کنند که ما می خواهیم آنطور صحبت یا رفتار کنند، در غیر این صورت از ما انتظاری نباید داشته باشند. بسیاری روابط رمانتیک با بی اطلاعی طرف مقابل از ضعف یا ناامنی های طرف دیگر آغاز می شود. داشتن انتظارات واقع بینانه در روابط ما، به تشخیص و پذیرش این امر کمک می‌کند که هیچ کس کامل نیست، پذیرش خودمان و طرف مقابلمان بعنوان کسی که ما باشیم و آنچه می توانیم برای رابطه سهیم باشیم، بجای نگریستن به دیگران تا نیازهای ما را تامین کنند، بایستی خودمان برای زندگی خودمان مسئولیت را به گردن بگیریم و تغییرات لازم را در جهت بهترین علائقمان ایجاد کنیم.

پنج نشانه کلیدی که ممکن است لنگرگاه انتظارات غیرواقعی باشند

●از طرف مقابلتان انتظار دارید تا آنچیزی که احساس می کنید را بداند و آن احساسات را بفهمد. در یک رابطه صمیمی، زوجین معمولا انتظار دارند که پارتنرشان بایستی تمامی نیازها و توقعاتشان را بدون مکالمه بداند و بفهمد. پس وقتی پارتنرمان در رفتارش نسبت به انتظارات غیرواقعی ما درمی ماند، یأس و ناشادمانی به درون رابطه می خزد. واقع بینانه نیست که از پارتنرتان توقع داشته باشید تا قادر به خواندن ذهنتان باشد و همیشه مطابق آرزوهای شما عمل کند. امکان پذیر نیست که توجهات ذهن شخص دیگر را تماما فهمید، مکالمه مداوم و صادقانه برای ساختن و سالم نگه داشتن رابطه ضرورت دارند.

●روابط خوب، خالی از مشاجره هستند. در هر گونه رابطه ای که داشته باشیم بالاخره مشاجره رخ می دهد، به طوری که پذیرفتنی یا واقع بینانه نخواهد بود که انتظار داشته باشیم یک رابطه رمانتیک، خالی از مشاجره باشد. مشاجره هم می تواند برای اهداف منفی و هم مثبت بدرد بخورد. مشاجره به دو طرف اجازه می دهد تا بر سر موضوعات بحث کنند، یعنی چیزی که هر پارتنر خوشش می اید یا دوست ندارد، آنچه از دستش داده اند، ترجیح می دهند چه چیز به رابطه افزوده شود، از پارتنر خود چه توقعی دارند و غیره. مشاجرات مثل بیشتر چیزها در زندگی اجتناب ناپذیرند، طوریکه کاملا عادی است که اکنون و بعدا در رابطه ی خود، مشاجره و جدل داشته باشید. یکی از غیر واقع بینانه ترین توقعاتی که پارتنرها در رابطه از هم دارند این است که در یک رابطه خوب، مشاجره رخ نمی دهد. برخی پارتنرها بشدت معتقدند برای اینکه رابطه خوب کار کند، بایستی به هر قیمت از مشاجره اجتناب کنند.

●برای نجات یک رابطه بایستی آن رابطه به همان صورت باقی بماند. تمامی رابطه هابرای اینکه قابل تحمل و سالم باشند، باید رشد کنند و با زمان سازگار شوند. هرچه ما بزرگ و بالغ می شویم روابط رمانتیکمان هم بالغ می شوند. با اعتقاد به این باور که روابط مان بایستی همانجور بدون سازگاری با زمان، بیماری، موضوعات مالی، تغییرات پارتنر، و دیگر خواستها باقی بماند، ریسک خاموشی رابطه را به عهده می گیریم.

●به منظور نجات رابطه بایستی بیشترین زمان را باهم سپری کنیم. برای زوجین بسیار مهم است که باهم وقت بگذرانند تا رابطه مستحکمی بسازند. به هرحال، این انتظار که پارتنرتان تمامی اوقات با شما باشد، توقع غیر واقعی دیگری است که یک رابطه را نابود می کند. ازاین رو یک فرد، شما و پارتنرتان باید به همدیگر فضای کافی بدهید تا سرگرمی های شخصی خودش را به اجرا درآورَد. پارتنرها نیاز دارند که اوقاتی را با دوستان و اعضای خانواده سپری کنند تا هویت فردی خودشان را ابقاء کنند، هویتی که مجزا از رابطه ی رمانتیک است.

●روابط خوب نیاز به کار ندارند. یکی از رایج ترین اشتباهات و توقعات غیرواقعی که پارتنرها در روابط رمانتیک دارند شامل این می شود که رابطه بایستی مثل فیلم های سینمایی یا رمان های عاشقانه، ساده باشد. هیچ رابطه ای هیچ وقت آسان نیست، پس هر رابطه، نیازمند زمان، تلاش، عشق، مهربانی، صبر و ایثار است تا قدرتمندانه پرورش یابد. فراز و فرودها بخش عادی و طبیعی هر رابطه هستند. اگر ارتباطتان طی زمانهای دشوار پیش می رود، بدین معنی نیست که عشق برای هردوتای شما پایان یافته است. بطور ساده به این معنی است که رابطه تان به تلاش، تمرین، عشق و اتحاد بیشتر نیاز دارد تا با مشکلات و کشمکش ها مواجه شوید.

یکی از مخرب ترین چیزها در رابطه، داشتن توقعات غیرواقع بینانه است.انتظار چیزی بیرون از رابطه که دیگری، هم غافل از آن، هم بی علاقه برای تامین آن، ویا به زبان ساده ناتوان از برآوردن آن است، می تواند از نظر عاطفی، برای هردو پارتنر درگیر، مخرب؛ و برای رابطه ناخوشآیند باشد. به وجود امدن سرخوردگی و خشم می توانند ناشی ازتوقعات غیرواقعی درحال پرورشِ یکی از پارتنرها و رابطه باشد. سعی کنید تا جای ممکن بصورت مستمر و صادقانه در مورد نیازها و خواسته هایتان با پارتنر خود مراوده کنید. خوشآیند و ناخوشآیندها، رویاها و ترسهایتان، موفقیتها و اشتباهاتتان، یا هرچیز دیگر را در خود نگه ندارید. اگر برایتان مهم است، به خاطر رابطه تان، با پارتنرتان در میان بگذارید.

برچسب ها: انتظارات موهوم ,انتظارات نامعقول زوجین ,انتقال ناکامی از کودکی به رابطه زناشویی ,توقعات غیرواقعی در ازدواج ,راه حل مقابله با انتظارات موهوم ,رفع انتظارات غیرواقعی ,زناشویی ,شناخت توقعات نادرست ,