مرکز مشاوره ۰۲۱۲۲۲۴۷۱۰۰

مرکز مشاوره ۰۲۱۲۲۲۴۷۱۰۰

مرکز مشاوره ۰۲۱۲۲۲۴۷۱۰۰

مرکز مشاوره ۰۲۱۲۲۲۴۷۱۰۰

مرکز مشاوره شیراز

مرکز مشاوره شیراز

شیراز یکی از کلان شهرهای ایران محسوب می‌شود.

که مرکز استان فارس و در قسمت جنوب غربی ایران قرار دارد.

معرفی شهر شیراز

  • این شهر در ارتفاع  ۱۴۸۶ متری  نسبت به سطح دریا .
  • در منطقه کوهستانی زاگرس واقع می باشد .
  • و دارای آب و هوای معتدل است.

این شهر دارای جاذبه‌های گردشگری و جهانگردی بسیاری می باشد.

شهر شیراز از لحاظ جمعیت جزو ششمین شهر پرجمعیت ایران است .

و بعد از شهرهای تهران، مشهد،  اصفهان،  تبریز و همین‌طور کرج به حساب می آید.

مرکز مشاوره شیراز

قدمت شهر شیراز

اسم شیراز بر روی لوح های گلی ایلامی که به دو هزار سال قبل از میلاد مربوط می‌شود.

هنگام کنده شدن زمین برای ساختن کوره آجرپزی در گوشه جنوب غربی شهر کشف شده است.

لوح های نوشته شده در ایران قدیم به شهرری به نام تیرازیس می توان اشاره کرد.

این اسم از نام سیراجیس در فارس قدیم  گرفته شده است.

که به خاطر تغییرات منظم صداها در زبان فارسی جدید به شیراز تغییر اسم داده است.

مطالب و مقالات سایت “مشاوره ازدواج” توسط تیم تخصصی مشاوران و روانشناسان تهیه و پشتیبانی شده است.

موقعیت تاریخی شیراز

اسم شیراز  را می توان بر روی سفال های کشف شده .

و ویرانه های زمان ساسانی در قرن دوم بعد از میلاد مشاهده کرد.

شهر شیراز مرکز استان فارس در قسمت جنوب غربی ایران واقع می باشد.

  • شهرستان شیراز از سمت شمال به مرودشت .
  • و از قسمت غرب به ممسنی.
  • ازقسمت جنوب به فراشبند .
  • و همینطور از قسمت غربی در آن منتهی می‌شود .
  • که طول آن به ۴۰ کیلومتر می‌رسد. 

میانگین دمای هوای سالیانه ۱۸ درجه می‌باشد .

که بارش سالیانه و همین طور تعداد روزهای یخبندان ۲۹ روز می باشد.

استقلال شهری شیراز

بر اساس آخرین تحقیق های اداری به منطقه۹ دارای استقلال شهری تقسیم شده است .

  • که زرفان در قسمت شمال.
  • ارژن در قسمت غرب.
  • کوار در قسمت جنوب .
  • همینطور کردستان از قسمت شرق.
  • جزوه زیر مجموعه های آن می باشد.
  • مرکز مشاوره شیراز یکی از بهترین مراکز مشاوره می باشد

بررسی ها در رابطه با وضعیت حاضر لهجه شیرازی ها نشانگر این می باشد.

که در بین شیرازی ها آن مقدار آشنایی با این لهجه در سن‌های بالاتر بیشتر می باشد.

علاوه بر این در نزدیکی  شیراز مراکز مشاوره ازدواج خوبی قرار دارد.

مقاله های بیشتر در رابطه با این موضوع را در سایت مشاوره قبل ازدواج ببینید

منبع:فارس پاتوق

درمان قطعی اسکیزوفرنی – انواع درمان جدید – علائم بیماری

درمان قطعی اسکیزوفرنی – انواع درمان جدید – علائم بیماری

اسکیزوفرنی یکی از خطرناک ترین بیماری های روحی است.

تا کنون درمان قطعی صورت نگرفته است ولی در این مقاله بهترین و جدیدترین روش های درمانی آورده شده است.

اسکیزوفرنی علائم خاص خود را دارد.

دانش پزشکی روز به روز در حال افزایش است و هر روز روش جدیدی برای درمان اختلالات مختلف کشف می شود.

دانشمندان اخیرا راهی برای درمان این اختلال پیدا کرده اند.

همانطور که می دانید، هنوز درمان قطعی برای اسکیزوفرنی وجود ندارد.

گزینه های درمان استاندارد موجود برای افراد بر حذف علائم تمرکز دارند.

درمان قطعی اسکیزوفرنی - انواع درمان جدید - علائم بیماری

مصرف ویتامین B

یک مطالعه نشان می دهد که ویتامین B می تواند علائم این اختلال را کاهش دهد.

این حدود یک درصد جمعیت جهان را تحت تاثیر قرار می دهد.

اکثر مردم که با این شرایط مبارزه می کنند، مردان هستند.

این بیماری شامل نشانه هایی از توهم و نادیده گرفتن است، اما اختلالات شناختی و هیجان در بدن وجود دارد.

علاوه بر این، علائم منفی آن عبارتند از عدم لذت بردن از فعالیت های روزانه، کاهش گفتار، کاهش بیان احساسات و عدم توانایی برقراری ارتباط با فعالیت.
همانطور که در ابتدای مقاله ذکر شد، گزینه های درمان موجود بر روی حذف علایم به جای کار بر روی بیماری تمرکز می کنند.
داروهای ضدپسیکوتیک همراه با درمان های روانشناختی و اجتماعی برای این بیماران استفاده می شود.

این دارو ها اثرات خود را در چند ماه نشان می دهد، اما اثرات طولانی مدت آن بسیار ضعیف است.
حدود چهار پنجم از بیماران در عود بیماری علائم مانند توهم و افکار پریشان را تجربه خواهند کرد.

مشاوره تلفنی

مشاوره تلفنی در زمینه مشاوره تلفنی خانواده و مشاوره تلفنی ازدواج انجام می گیرد.

مشاوره ازدواج تلفنی معمولا برای افرادی که توانایی مشاوره حضوری را ندارند و نیاز به مشاوره از راه دور دارند انجام می گیرد.

همچنین مشاوره خانواده تلفنی این فرصت را برای شما فراهم می سازد تا بتوانید از راه دور اقدام به دریافت مشاوره با خبره ترین مشاوران کشور نمایید.

مشاوره معمولا دارای محاسنی است که شمارا در افزایش تجربه بدون صرف هزینه های گزاف یاری می رساند، شما می توانید جهت برقراری مشاوره تلفنی با مشاوران مورد تایید کانون مشاوران ایران با ما در تماس باشید.

 

رؤیاهای شخصی نیز قابل احترام هستند

 

نمی‌دانم که از کی و کجا باید دنبال رؤیای شخصی خودمون بریم؟ نمی‌شه در این مورد قانون و فرمول ساخت. این از اون جنس پیشنهادهاییه که کمی روی وجدان آدم سنگینی می‌کنه و آینده کسی که بهش می‌گی: «ول کن بابا برو دنبال عشقت» همیشه واست می‌شه یه نگرانی! انامه‌ای که از یک خواننده عزیز برای صفحه ما رسید، به من این جرئت رو داد که بهانه این بار خوشبختیمون رو اختصاص بدیم به دنبال رؤیای شخصی رفتن. از خودم شروع می‌کنم تا بار گناهم کم بشه، چون اگه به من سر به هوای غیرعادی باشه، به همه‌تون دوست دارم بگم همین الان هرکاری دستتونه بگذارید و برید دنبال رؤیای شخصی‌تون. اما خب وجه مادری یا هرای وجودم کنترلم می‌کنه و می‌گه کمی هم عقل رو گاهی بد نیست چاشنی اینچنین حوادث مهیجی بکنیم. خب گفتم از خودم شروع می‌کنم. من که این همه کری شهامت و جسارت و خود بودن و این حرف‌ها رو می‌زنم، بهتون اعتراف می‌کنم که دو سه باری در عمرم من هم از دنبال‌کردن رؤیای شخصی‌ام ترسیدم و به همان‌هایی که داشتم و عادت کردم بسنده کرده‌ام، اما آن رؤیاها و تحققشان هرگز دست از سرم برنداشته، حتی در خواب، و نمی‌دانم که می‌دانید یا نه که ما بخش اعظمی از ناخودآگاهمان را در رؤیاهایمان پیدا می‌کنیم! بگذریم این بار واقعا می‌روم سر تعریف‌کردن ماجرای خودم. من شاگرد درس‌خوان، اما وحشتناک شلوغ مدرسه‌مان بودم. در زمان ما دبیرستان گرافیک تنها رشته هنری وخرق عادت میان همه رشته‌های دبیرستانی بود. رشته ادبیات و اقتصاد هم رسما شده بود برای بچه‌هایی که از لحاظ درسی ضعیف‌تر بودند و البته شاید تک و توکی که خصوصا در رشته ادبیات دنبال رؤیای شخصی‌شان رفته بودند. پدر و مادرم تقریبا من را مجبور کردند که به خاطر بالابودن نمره‌هایم بروم حداقل دیپلم تجربی بگیرم. خام شدم یا تقدیرم بود، به هر حال رفتم و از یک شاگرد شلوغ، اما کاملا درس‌خوان در تمامی طول راهنمایی، تبدیل شدم به یک شاگرد صرفا شلوغ در دبیرستان که مدیر و ناظم‌ها آرزو می‌کردند که من زودتر از مدرسه‌شان گورم را گم کنم. اما وقتی نوبت به انتخاب رشته دانشگاهی شد، ایستادم و گفتم مرغ یک پا دارد و یا ادبیات یا دانشگاه بی‌دانشگاه. مادرم دوست داشت حقوق بخوانم. به او قول دادم که بعد از لیسانس ادبیات سراغ حقوق بروم و رفتم. اما درمقطع فوق لیسانس دیدم حتی برای دل‌خوشی مادرم هم نباید راهی را که مال من نیست بروم و باز رفتم رشته مورد علاقه‌ام ادبیات نمایشی و فوقم را گرفتم وخیلی هم برایم تا امروز کاربرد داشت! اینها را گفتم که بدانید من همه این رفت و آمد‌ها را کردم، سال‌ها در دو رشته بی‌ربط درس خواندم، اما دخترکم را رها گذاشتم تا به سمت و سوی علاقه‌اش که همان موسیقی است برود. دیدم دنیا مجال چند مسیر رفتن را ندارد، آن هم دنیای پرشتاب امروز! و البته غم نان را هم می‌فهمم و این که پسران جوان سرزمین من واقعا ناگزیر از یاد گرفتن و پی کاری رفتن هستند که بتوانند از آن امرار معاش کنند، اما می‌خواهم بگویم این رفتن به دنبال رؤیای شخصی یک بزنگاهی دارد که برای هر کس متفاوت است و باید به آن برسد و البته نترسد. یادم هست سال‌ها پیش معلم از ما بچه‌ها خواست که درباره افسانه شخصی‌مان بنویسیم. من هم بی‌محابا نوشتم! نمی‌دانم از بچه‌های آن روزهای کلاس کدامشان به آن افسانه شخصی مجال دادند و نترسیدند، اما من تصمیم کبوتر را گرفتم. بهانه این بار این باشد تا با یک دوست که می‌دانید از رؤیای شخصی‌اش دور شده حرف بزنید. برای این هم‌صحبتی وقت کافی بگذارید و با حرف‌هایتان به او تلنگر بزنید و جرئت بدهید تا بپرد! مثلا دانشجویی که رشته‌اش را دوست ندارد و دلش پای کار دیگری است، اما می‌ترسد، یا کسی که به اجبار دارد تن به کاری می‌دهد که کار او نیست! من اما به دوست خوبمان که نامه داده نمی‌توانم بگویم با این اوضاع بی‌ریخت تئاترمان ول کند و بیاید سوی تئاتر، اما می‌توانم از او بخواهم که ارتباطش را با دنیای نمایش قطع نکند و این شاید حداقل کاری است که رؤیای شخصی او را حداقل در ذهنش می‌پروراند و نمی‌کشدش. کمی واقع‌بین باشم، شاید برای همه امکان تحقق این افسانه شخصی وجود نداشته باشد یا این‌که نتوانند به هزار و یک دلیل طغیان کنند و بروند پی رؤیای شخصی‌شان، اما حداقلش این است که افسانه شخصی‌شان را به دست فراموشی نسپارند. تئاتر ببین، نمایش بخوان و در جریان عشقت باش! نگذارید با پاهایی از کارافتاده برای اطرافیانتان قسم بخورید که روزی آرزویتان این بود که بالرین شوید. برای باورکردن حرفتان حداقل باید اطلاعات کافی و به‌روز از «باله» داشته باشید، حتی در ۷۰ سالگی. همین الان آدم دورشده از رؤیای شخصی‌اش را پیدا کنید و با او قرار ملاقاتی بگذارید! قطعا کسی هست. اینجا سرزمین آرزوهای از یاد رفته است!

 

تصمیم کبوتر

دارم از سر کار برمی‌گردم و عقب ماشین باد گرم می‌خورم و به عادت همیشه به بالای خانه‌ها نگاه می‌کنم.

ماشین در ترافیک است و صدایی می‌خواند: «باد مستم که تو صحرا می‌پیچم دور تو می‌گردم!»

و من در ترافیک به کبوتر خیره شده‌ام که دو دل است که بپرد یا بماند لب بوم.

این تردیدها را می‌شناسم، خوب می‌شناسم.

به کبوتر فکر می‌کنم که چرا این همه تعلل می‌کند. اصلا چه فرقی می‌کند که بماند یا برود! کاش می‌دانست تصمیم او یک نقطه کوچک در هستی است و اگر نپرد فقط حسرتش بر دل او می‌ماند و بس!

به کبوتر زیر لب می‌گویم: «بپر، نترس».

گاهی به خود می‌گویم ای کاش می‌توانستم خود را در آغوش سادگی‌ها رها کنم، ای کاش معنی غربت، تنهایی و رفتن را درک نمی‌کردم. نمی‌دانی ساده نیست به رفتن‌ها بنگری، در حالی که تو بدرقه‌کننده نباشی، آسان نیست دلت را در زیر خروارها خاطره مدفون نمایی و کلبه عشق را مدفن آرزو‌ها نمایی و بجز خاطرات توشه‌ای برای پایان راه نداشته باشی و جز قطرات اشک همدمی تورا نباشد وآغوشی جز آغوش سرد زندگی را احساس نکنی. تو چه می‌دانی انتظار چیست، تو چه میدانی پایان چیست، در حالی آغازی نبود در هم شکسته‌ام شاید چشم‌هایم گریان است، ولی هنوز تو را جستجو می‌کند و هر شب در خاطراتم تو را با من همراه می‌سازد. دوست دارم بی‌تابی دلم را به تو ببخشم، اما تو چه می‌دانی حجم بوسه‌های خالی چیست. زنده باد بر این سکوت، سکوتی که همه چیز را در خود نگاه می‌دارد، چراها و بایدها، رفتن‌ها، پایان‌ها برای تو. در کنار تو روزی من شکوفه خواهم زد، علی رغم تهدید زمستان دوست داشتن را سر می‌دهم، حتی اگر شاخه‌ای برای روییدن نباشد، حتی اگر این انتظار وجودم را از بودن تهی کند، چون بزرگ‌تر از آنی که برای تو پایانی باشد. با خود عهد بسته‌ام دیگر به پایان نیاندیشم، حتی اگر پاییز بمیرد، حتی اگر زمستان نیایید، حال که تنها پناهگایم سپیدی کاغذ است و همدم اشک‌های نیمه شبم سیاه کردن کاغذ است، می‌نویسم تا دلتنگی‌هایم را بدانی.

مرکز مشاوره تهران بهترین مرکز مشاوره ازدواج روانشناس خوب تهران روانپزشک خوب تهران مشاور ازدواج تهران

ملاک های جذابیت جسمانی

همه ما از بچگی یاد گرفته ایم ” که در مورد کتابها از روی جلدشان قضاوت نکنیم” و اینکه “زیبایی در سیرت است نه در صورت” و یا “زیبا آنست که زیبا عمل کند”، با وجود این به کرات دیده شده افراد به جذاب ترین افراد با بیشترین احتمال پاسخ مثبت می دهند و به غیر جذاب ترین بیش از همه پاسخ منفی می دهند. هم در پژوهشهای انجام شده در جهان واقعی و هم در تحقیقات آزمایشگاهی، ظاهر جسمانی بسیاری از انواع ارزشیابی های میان فردی را تعیین می کند.

 

چه چیزهایی دقیقا جذابیت را تشکیل می دهند؟

داوری درباره جذابیت کسی ممکن است با داوری های دیگران به خوبی انطباق نداشته باشد، ام زمانی که از دو نفر خواسته می شود که شخص سومی را ارزیابی کنند، به شکل شگفت آوری توافق خوبی بین آنها دیده می شود. بیشترین توافق هنگامی است که مردان جذابیت زنان را ارزیابی می کنند.

کانینگهام(۱۹۸۶) از دانشجویان کارشناسی مرد خواست تا عکسهایی از زنان جوان را درجه بندی کنند. زنانی که جذاب تر شناخته می شدند در یکی از این دو گروه قرار می گرفتند: بعضی از آنها “خصوصیات بچه گانه” داشتند، شامل چشم های درشت و دور از هم با بینی و چانه کوچک. زنانی مانند مگ رایان در این مقوله جای می گیرند و بامزه تلقی می شوند. در مقوله دوم زنان جذاب دارای خصوصیات پخته تر هستند. با استخوانهای گونه برجسته، ابروهای بالا، مردمک بزرگ و لبخند گشاده- جولیا رابرتز یک نمونه از این دسته است.

رویکرد دیگری توسط لنگویس و راگمن(۱۹۹۰) از چهره های ترکیبی استفاده شد. آنها در ابتدا عکس چند چهره را از طریق رایانه با یکدیگر ترکیب کرده و یک چهره جدید ایجاد کردند و مشاهده کردند چهره ترکیبی نسبت به چهره های اولیه جذاب تر ارزیابی شد. به علاوه مشاهده کردند هر چه تعداد چهره های مورد استفاده برای میانگین بیشتر بود، چهره میانگین یا ترکیبی حاصله زیباتر درجه بندی می شد. در واقع در اینجا نتیجه گرفته شد چون چهره ترکیبی به طرحواره های هر شخص از مردان و زنان نزدیک تر است تا هر چهره به تنهایی پس جذاب تر ارزیابی می شود.

هم چنین تصور از جذابیت تحت تاثیر بافت نیز قرار می گیرد. زمانی که به آزمودنی ها تصاویری از افراد بسیار جذاب نشان داده می شود انها بعدا یک فرد غریبه را دارای جذابیت کمتر ارزیابی می کنند تا آزمودنی هایی که قبلا به تصاویر جذاب نگاه نکردند.

جذابیت جسمانی

جذابیت هم چنین تحت تاثیر اندام قرار می گیرد که بیشتر  با تصورات قالبی همراه است. هنوز هم مردم معتقدند یک بدن چاق و گرد و قلنبه نشان دهنده شخصی غمکین و شلخته است، بدن عضلانی و محکم نشان دهنده سلامت و فقدان هوش است و بدن ظریف و زاویه دار نشان دهنده هوش و ترسان بودن است.

عوامل ظاهری موثر دیگر:

نوع لباس پوشیدن، معلولیت های قابل مشاهده، سن ادراک شده، داشتن عینک و موی صورت مردان

عوامل رفتاری موثر بر جذابیت:

به سبک جوانان راه رفتن، محکم دست دادن، رفتار جاندار و پر تحرک، عادات غذا خوردن

در مواجه اولیه مردانی که تسلط جویانه، اقتدار طلبانه و رقابت جویانه رفتار می کنند، به کسانی که به نظر منفعل، غیر رقابت جو و حالت مردانه کمتری دارند ترجیح داده می شوند، اما در تعاملات بعدی معمولا ترجیح در مردانی تغییر می کند که موافق اجتماع و حساس هستند.

در واقع می توان گفت با شناخت افراد “آدمهای خوب” برنده مسابقه هستند.

ترجمه دکتر یوسف کریمی

منبع: com.مشاوره-آنلاین

رمان #دلبرانه قسمت پنجاه و ششم

رمان #دلبرانه
قسمت پنجاه و ششم

هر چی هیس هیس می کردم توجهی نکرد و در آخر هم گفت:
-میتی جون اینجا توپ هم بترکه اون دوتا بیدار نمیشن... زودی بیاین هاااا... دلم براتون تنگ میشه!
-باشه عزیزم... اومدن ما دست اقا هیراد و رایان خان هست.
تنه ایی به رایان زد و گفت:
-رایان بجنب دیگه باید بریم تدارک اومدن سه خواهر افسانه ایی رو بچینیم!
از لحن بانمک و شوخش خنده ام گرفته بود، بالاخره خداحافظی کردن و سمت آسانسور رفتن، در رو بستم و به پذیرایی برگشتم و روی مبلی ولو شدم کتاب شیمیم که از دیروز روی عسلی مونده بود رو برداشتم و ورق زدم ولی حس درس خوندن نداشتم. با صدای چرخیدن کلید داخل قفل در سمت در خیره شدم، هیراد با چند مشما پراز دارو و میوه وارد شد و بدون توجه و حرفی به من نایلون شیر و میوه رو روی اپن گذاشت و سمت اتاقش برگشت و پرسید:
-حالش تغییری کرده؟
بلند شدم و دنبالش به سمت اتاق رفتم در چارچوب در ایستادم و گفتم:
-نه همونطوریه، نمی خواد بیدار بشه؟
هیراد :بیدار میشه.
خیلی سریع کنار تخت ایستاد و محتویات نایلون رو روی پاتختی چپه کرد و شروع به وصل سرم کرد و بالای چوب لباسی آویز کرد. چندتا آمپول هم داخل سرم خالی کرد، نگاهی به ساعتش کرد و سمت میز تحریرش رفت و گفت:
-مثل دیروزه حالش، ممکنه چند ساعتی بخوابه، براش یه سوپ آماده کن بیدار شد بخوره، بعدش هم کامل باید استراحت کنه، من کلاسم دیر شده ممکنه دیر بیام، دنبال ترلان خانوم هم میرم... مواظب حالش باش و به هوش اومد نذاری از خونه بیرون بره. خودتم بیرون نرو و به هیچ کدوم از دوستات هم نگو کجا هستی!
چند جزوه و کتاب رو به همراه لپتابش داخل کیفش جا داد و روی کاغذ چیزی نوشت و سمتم گرفت و گفت:
-این شماره ی منه، حالش هر تغییری کرد به من خبر یده.
شماره رو که گرفتم دوباره سمت کتابخونه اش برگشت و چند تا کتاب دیگه جدا کرد و داخل کیف گذاشت، با دقت حرکات عجولانه اش رو زیر نظر داشتم و گفتم:
-پزشکی خوندن سخته؟
هیراد:آره... خیلی!
من:پس حتمن دوست داشتی که سختی شو تحمل کردی؟
با لبخند سمتم نگاهی انداخت و گفت:نه... من مجبور بودم بخونم به خاطر خواسته ی بابام، تو هم می خوای دکتر بشی؟
-اگه سخته... نه!
به حرفم خندید و برای خروج از اتاق از کنارم رد شد و گفت:
-اگه علاقه داشته باشی سختی نداره!
عینکش رو زد و کفشاش رو از جا کفشی برداشت و سریع پوشید و برای خداحافظی دستی تکون داد و با عجله رفت.
ساعت۷:۳۰بود بی هدف چرخی تو خونه زدم و روی مبل دراز کشیدم و چون زود بیدار شده بودم چشمام سنگین شد و خوابم برد.
با صدای هیراد که با مادربزرگش حرف میزد از خواب بیدار شدم، مگه دانشگاه نرفته بود؟خودش گفت کلاسش دیر شده!
هیراد:به به... خانم پرستار! قرار بود از مریضمون مراقبت کنی!
روی مبل نیم خیز شدم، بسته ایی کتاب که با نخ زرد رنگ بسته شده بود روی عسلی گذاشت و روی مبل روبروم ولو شد، مادربزرگ با سینی چایی از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:
-خسته ان مادر، اون یکی هم حواسم بود هنوز خوابه!
بلند شدم و کامل روی مبل نشستم، چشمام رو کمی مالش دادم و دنبال ساعت روی دیوار سر چرخوندم کمی از ۱۱گذشته بود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-اوووف چقدر خوابیدم!
مادر بزرگ هم کنارم نشست و گفت:
-ماشالا خوابت سنگینه مادر، اینقدر که من تو آشپزخونه سرو صدا کردم جم نخوردی!
سرم رو خاروندم و شرمنده سرم رو پایین انداختم. هیراد کتش رو درآورد و روی دسته ی مبل گذاشت و فنجونی چایی برداشت و گفت:
-این کتابا رو هم برای خواهرت گرفتم، از هم ترمی هاش پرسیدم، دقیقا همون کتابایی که لازم بوده رو گرفتم.
لبخندی زدم و کلیپسم رو باز کردم، دوباره موهام رو محکم کردم. کیفش رو از پایین مبل رو پاهاش گذاشت و مقداری برگه خارج کرد و روی کتابا گذاشت و گفت:
-به جای خجالت این جزوه ها رو براش رو نویسی کن باید زود ببرم و پس بدم.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
-آقا هیراد من کلی درس عقب افتاده دارم، با این اوضاع هایدایی که بلد بودم هم از سرم پریده، -خب فتو بگیرید براش!
سری تکون داد و با خنده ی بی صدایی گفت:
-چشششم کپی می گیرم، خواستم ببینم چقدر به خواهرت ارادت داری!
با اخم نگاش کردم و با دلخوری گفتم:
-ارادت که دارم. وقت ندارم!
هردو به حرفم خندیدن خودم هم خنده ام گرفت.
هیراد:درسای خودت هم هرجا به گیر خوردی بدون خجالت از خودم بپرس.
با ذوق گفتم :واقعا؟
هیراد:آره خب، هم رشته ایم... می تونم کمکت کنم.
از ذوق دلم می خواست بپرم بغلش و ماچش کنم ولی خودم رو کنترل کردم و مظلومانه پرسیدم:
-دلوین رو دیدی؟ حالش چطوره؟

ادامه دارد...
 

موضوعات مشابه